یادبادآن روزگاران ... یادباد

متنی که اینجا می آورم کپی شده وبلاگ یک عزیزاست . یکی از عزیزترین ها ... اونایی که سال بعدش وقتی سرکلاسشان نبودم باپیام های هرروزه شان از دلتنگی هایشان  اشک به چشمانم می آوردند و..... هرجا هستید و به هر کاری که هستید برایتان بهترین ها را میخواهم بهترین هایم ...

ممنونم پریا جان .. 

میدونم که خیلی وقته این وبلاگوبه روز نکردم یعنی گاهی وقتهایه چیزیایی نمیذارن ادم یه کاری رو انجام بده من این وبلاگو برای وجود کسی ساختم که برام خیلی عزیزه..

خیلی از اینجا خاطره دارم خاطره هایی که نمیشه ازشون به راحتی گدشت برای همین لازم دونستم چیزی رو اینجا بنویسم که خیلی وقته میخوام انجام بدم اما انگار نمیشه..
زمانی که من شاید درک درستی از دوستی و علاقه نداشتم معلمم شدین در پس اون چهره ی جدی قلبی مهربون بود...وقتی برای اولین بار ناراحت بودم و سر کلاس توی دفترم برام نوشتین فهمیدم فقط معلم نیستین که بیاد و برامون درس بده همه چیو دانش اموزاشو میبینه و کمکشون میکنه و شاید اوردن اون جعبه و گم شدنش باعث شد که ارتباط ما بیشتر بشه یادش بخیر اون کتابی که بهم دادین وقتی الان نگاش می کنم کلی خاطره برام زنده می کنه و البته شاید فکرم نمی کردم سال دوم اینقدر باشما صمیمی بشم که برای اومدن شما لحطه شماری کنم ...با شروع سال دوم وقتی فهمیدم معلممون هستین بیشتر از همیشه خوشحال بودم ...درس دادناتون امتحان گرفتناتون اینکه هر زنگ تفریح می یومیدیم پیشتون باهاتون حرف می زدیم از همه جا از تمام اتفاقاتی که میفتته راستش دلم نمیخواست بقیه بچه ها خیلی بیان پیشتون حتی صمیمی ترین دوستای خودم حسودیم میشد یعنی من هر روزمو به عشق دیدن شما میومدم مدرسه به اینکه بیام باهاتون حرف بزنم یا اصلا فقط وایسم و نگاتون کنم ارامشی داشتین که بعد از اون نتونستم توی چهره هیچ کسه دیگه ای ببینمش و اینا همه نشون دهنده یه دوستی بود که پایه گذاری شد..دوستی که بعد از 7 سالم مونده...شما تنها کسی بوودی که همیشه و در تمام لحظات با ما بود..ماها خیلی اذیت کردیم و البته من بیشتر از همه کارایی که من انجام دادم هیچ شاگرد دیگه ای انجام نداد اما اینقدر قلبت بزرگ بود که با یه ببخشید یادت میرفت اما من هیچ وقت قدر ندونستم..شما خم به ابرو نمیاوردین با شادی ما شاد بودین و از ناراحتیامونم ناراحت و ما برای شما هفته معلمی رو رقم زدیم که نه از یاد شما میره و نه ما توی اون هفته خیلی اذیت شدین اما اینو میدونم بهترین هفته معلم زندگیم بود برای بهترین معلمی که تا به حال داشتم یعنی نمیخواستیم ناراحتی همراش داشته باشه اما بالاخره اون شیطنت ها...
بهمون یاد دادی خوب بودنو باهم بودنو در واقع اینکه هوای داشته باشیم من اینقدر از شماو روزای مدرسه خاطره دارم که نتونم همشونو این جا بگم اما میدونم به ما صداقتو یاد دادی...چه روزایی که فقط به عشق زنگ عربی بیدار میشدیم به عشق اینکه سر کلاس کسی بشینیم که وجودش برامون ارامشو محبت بود...
شاید عربی تنها درسی بود که اوردن نمره ی 20 برام از همه مهم تر بود...ما دل بستیم به خوبی هایت...به مهربانی هایت...دل بستیم به کسی که دیگه توی زندگیه هیچ کدوممون تکرار نشد و اما من....وای روزی که توی خیابون دیدمتون رو اصلا یادم نمیره بارون میومد پیاده شدم از ماشین هم شما تعجب کردی و هم من..از دستم ناراحت بودین اما واقعا از دیدنتون پر دراوردم انگار خدا این اتفاقو برام رقم زد...روزایی که توی مدرسه وایمیستادمو باهاتون حرف میزدم..نامه هایی که براتون مینوشتم حرف هایی که فقط خود شما میدونی و اما روز رفتنتون شاید توی ذهنمم نمیومد که روزی بخوایم این جوری جدا بشیم تا رسیدم خونه زنگ زدم بهتون فقط گریه می کردم اما اینقدر حرفات ارامش بخش بود که باخودم گفتم عیبی نداره خانوم اقایی توی مدرسه نیست اما برای همیشه هست....خودتون میدونین منو شما اینقدر باهم حرف زدیم که نمیشه همشونو بیان کرد اما من هرچی دارم از خوب بودنا از اینکه خیلی چیزا رو ببینمو رد یشم از شما دارم...
یادش بخیر یاد تمام روزای خوبی که داشتیم...
..کاش باز هم کلاس درسی داشتیم امتحانی داشتیم...دلم برای پرسش های سرکلاس دردو دل کردن ها تنگ شده...کاش میشد بازهم برگردیم و همون دانش اموز شیطونا باشیم...برای اینکه بیایم سر میزتون اذیت کنیم...تمرین حل کنیم..اماده باشیم که هروقت گفتین بتونیم درس بدیم..
مرامو و معرفتو بهمون نشون دادی ثابت کردی بهمون خوب بودنو...وقتی کلی حرف میشنیدی اما بازم به خاطر اینکه ما ناراحت نشیم حرفی نمیزدی وقتی در برابر همه ی حرف های بچه های دیگه شکوت میکردی که ما باهاشون درگیر نشیم..نمیشه از اینا گذشت وقتی به هر مشکلی که بر می خوردیم می گفتیم فقط خانوم اقایی میتونه برامون حلش کنه..ناراحتت میکردیم اما فقط شما میتونستی اروممون کنی..و منو ببخش بابت تمام اذیت ها تمام ناراحتی ها..تمام وفتایی که هیچی نگفتی و از اشتباهاتمون گذشتی خودت ناراحت شدی اما مارو خوش حال کردی..ممنونم ازت ببخش که من این همه بد بودم هیچ وقت خوب بودنو درک نکردم اما با تمام سلول هام میگم برامون سنگ تموم گذاشتی...اشک هایی که الان میریزم برای تمام اون کاراییه که انجام دادمو اشتباه بودن...امیدوارم همیشه پیشت همون پریا باشم همون پریایی که همیشه خیلی دیر میفهمه...کسی که هیچ وقت نمیتونست درست حرف دلشو بزنه اما شما از دلش خبر داشتی..هواشو داشتی و هیچ وقتم تنهاش نذاشتی..
و دلم میخواد داد بزنم بهترینیی بهترین ممعلم..
دلم میخواد بگم من 2 سال بهترین معلمو داشتم خانوم آقایی کنارمون بود...شاید مارا فراموش کنی اما
همیشه در قلب هایمان جاودانه خواهی ماند..

و میدونم که برای تمام بچه ها یه دوستی..یه معلم..یه مشاور و یه همراه..و امیدوارم بچه ها معنی نگاه ها حرف ها و روزایی که کنارشون هستی رو بدونن...بدونن که بهشون عشق تدریس میکنی...

 

ومن دوست دارم خاطره آن روز معلم را که همه باهم تو کلاس دعوا کردید و من نشستم به نگاه کردن . فکر کنم باید عکس بگیرم از نوشته هایتان و بگذارم همین جا 

اما این متن را که نوشتم و توباز ادامه دادی و من .... 

چرا خانوم اقایی هست...تمام حرف هایی که زدم حرف دلم بودن حرف هایی که خیلی وقت بود میخواستم بزنم اما نمیدونم چرا نمیتونستم بیام اینجا انگار میدونستم که چی میشه....و تمام خاطره ها برام زنده میشن...

اما لازمه گاهی وقت ها یکم برگردیم یکم نگاه کنیم به عقب...اگه این قدرتو داشتم برای همه شاگرداتون میگفتیم چه کسی کنارشونه..میگفتم حالا ما حسرت اینو داریم که سر کلاس باشیم با اینکه چند سال هست که میگذره...نه بچه ها بلکه همه بدونن...نمیدونم شاید هیچ کس درک نکنه من چی میگم یا حرفام براشون واضح نباشن ولی من با همه وجودم درکشون می کنم...

خودمم نمیدونم الان چه اتفاقی برام افتاده و بیشتر از هر زمان دیگه ای به یادتون هستم...به یاد شمایی که همیشه هستی...

شاید حرف ها هیچ وقت نشون ندن در دل ادم چی میگذره اما لبخند شما نگاه شما نشون دهنده یه چیز بود اونم این که شما عاشقید...عاشق درس دادن...عاشق مدرسه بین بچه ها بودن...عاشق گچو تخته...

و ما کم بودیم برای فهمیدن این چیزا...انگار یه تلنگر بزرگ لازم بود برای فهمیدن...

از تمام کارایی که انجام دادید ممنونم من هیچ وقت نمیتونم جبران کنم هیچ وقت نمیتونم اینقدر انسان بزرگی باشم...و نمیتونم قلبی به پاکیه قلب شما داشته باشم...میدونم هیچ وقت نمیتونم مثل شما مهربون باشم...شاید هیچ وقت نتونم اینقدر گذشت داشته باشم...وشما خوبی...خوبی هایی که هیچ کس نمیتونه درکشون کنه...

و همیشه حرفاتون تو ذهنمه وقتی از همه چی خسته میشم بهشون فکر میکنم و یادم میره از کی و چی خسته شده بودم حرفایی که بعد از شما من از کس دیگه ای نشنیدم...و اینا نشون میده چقدر بزرگ واری...

حالا میفهمم وقتی بهم گفتین من پروانه ام یعنی چی...حالا میفهمم خیلی چیزا نیاز به اثبات کردن ندارن...به وجودتون افنخار می کنم...همیشه باشین...

و من به خودم میبالم که شما رو توی سخت ترین شرایط داشتم و از خداممنونم...

شاید الان ارزش دوستی های اون موقعمو بتونم بفهمم...خیلی دلم میخواد جبران کنم...خیلی...

گریه ها و اشک های روی صورتم نمیذارن بنویسم...

 وبلاگم کم کم دارد از آموزشی بودن درمیاد انگاری 

اما شاید این هم نوعی آموزش باشد . آموزش دوستی ها . محبت ها . زندگی کردن و اینکه همه درس ها در کتاب ها نوشته نشده ..






موضوع: عمومی، خبر نامه ، مقالات، داستان نویسی،
[ یکشنبه 9 آذر 1393 ] [ ساعت 11 و 06 دقیقه و 04 ثانیه ] [ خ آمنه آقایی ]